باید از این دنیا برم چون زیادی ام
نباید ازمرگ بترسم چون ...
روزگار وآدم هاش همه بامن بازی کردند
تا من یادبگیرم که به هیچ کس متکی نباشم
حتی خودم
توی دنیا غریب وبی کس وتنها هستم
وتمام توانم نوشتن حرف های دلم هست
که باقلم نازک برورقی کهنه می نویسم
تا که از درد وغم شاید کاسته شود
دستانم حس نوشتن ندارند
وچشمانم ،آبی برای اشک ریختن
من امیدی به زند گی ندارم
چون غریب و بی کس تنهام
دل پری ازهمه مردم اطرافم دارم
هیچ کس کمک به من نکرد
دوست رفیق نامرد ام مرا تنها گذاشتند
خدا دیگر به بند ه ی جفا کارش کاری ندارد
پس دگر مرا در این دنیا کاری نباشد
من باید برم اما به کجا ؟؟؟
به آن دنیا یا گوشه ای از این دنیا؟
در این دنیا که ما خیری ندیدیم!
ازاین می ترسم که...
در آن دنیا هم خیری نبینیم؟
وصیت می کنم بعد ازمرگم
برمزارم کسی گریان نباشد
همه دنیا بفهمند ...
که چه بودم وچه شدم!!
عبرتی برایی جهان شود
تا جوانانی مثل من دردام رفیق نیفتند
وبه گذاشته ها فکر نکنند وآینده رابنگرند
وآینده ی خود رابسازند
تابه موفقیت برسند.
